تبليغاتX
ما که امـــروز ایـــــن چنیـــن، از چشم خلـــــــق افتاده ایـــم،.......روزگاری ســــر در آغــــــوش نگاری داشتیـم.... اسفنــــــدیار

غمخانه دلها _ روزهای دلتنگی من

نویسنده و مدیر وبلاگ: "اسفندیار پردل"

اين قالب توسط تيم گرافيك و وب ساز نسيم ساحل طراحي و اجرا شده است و تحت پشتيباني و حمايت قرار دارد.

تا همیشه دوستت دارم نفسم | چهارشنبه بیستم آبان 1388 | 2:49 

از عشــــــــق که....نه....
اما از عاقبت  این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!
چرا؟؟؟.........می ترسم!......
من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!
من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریم که ببارد؛
که برای من بشود!!!
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به هرمت این ابرها که می گریند قسم!....
دوستت دارم نفسم...

همدم شبهای دلتنگی من....
امشب مهمون کدوم آسمون بودی ؟
هم صحبت کدوم ستاره ؟
همدرد کدوم مهتاب ؟
یادت هست ؟
شبهای پریشونیم رو با تو قسمت و ستاره هامو
بغل بغل به آسمون چشمای تو تعارف می کردم...
سیاه چالای دلتنگیام رو لبخندهات پرمی کرد...
برای گذری هر چند کوچیک به آسمون نگاهم برگرد...
ببین چه جوری ماه ذهنم تو سیاره خاطراتمان می گرده و آروم اشک می ریزه...
بغض هامم جواب نگفته های فشرده گلوم رو نمی دن ...
تو نیستی و من ، شبگرد تنها نشین خلوت غم شدم



اسفنــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

***باورم کنید*** | چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 | 22:37 

ای شمــــا! ای تمـــــــام عاشقــــــــان هــــــــر کجـا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟
یک نفر که تا کنون رد پای خویش را،
لحن مبهم صدای خویش را،
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت!
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود!
یک نفر که تا همین دو روز پیش،
منکر نیاز گنگ سنگ بود...
گریه ی گیاه را نمی سرود...
آه را نمی سرود...
شعر شانه های بی پناه را نمی سرود...
حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود...
وسکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود....
نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت...
روز های چهارشنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت...
ای شما! ای تمام نام های هر کجا !
زیر سایبان دستهـــــــــــای خویش،
جای کوچکــــــــی به این غریب بــــــــی پناه می دهیــــد ؟
ایــــــن دل نجیب را، این لجــــــــوج دیـــــــر باور عجیب را
در میـــــــــــــــان خــــــــــــــویش راه می دهیـــــــــــد؟

اسفنــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

نگران من نشو! | جمعه هفدهم مهر 1388 | 1:38 

تقدیم به تو که جوانه های غم و اندوه را در دلم کاشتی...

امشب همه چيز رو به راه است...همه چیز..!
باورت مي شود ؟
ديگه ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگران من نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا گریه کنم!
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگران من نشو !!
"فرامـــــــــوش کـــــــــردنت" را هيـــــــــچ وقـت يــــــــــاد نخـــــــــــواهم گــــــــرفت...

                                                       

قفس داران غرورم را شکستند؛

دل دائم صبـــورم را شکستند؛

            مرا از خلــــــوتم بیرون کشیدند؛

            سکوت چون بلورم را شکستند؛

                        به جـــرم پا به پای عشق رفتن؛

                        پر و بال عبـــورم را شکستند؛

                                            تمنای نگاهـــــم را نخــــواندند؛

                                            چه بی باور حضورم را شکستند؛

 

                                                 اسفنـــــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

خدا جونم حتما بهش بگو... | پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 | 15:12 

تقدیم به تو که فکر می کردم، سرزمینت عطر دارد، امید دارد، بهار دارد...

کجا رفت اون همه دوستت دارم ها...؟


کجا رفت اون همه فدایت شوم ها...اون همه قربونت برم ها...؟


می گفت: من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...


می گفت: اگه از تو جدام کنن می میرم...


می گفت: نکنه یه روز تنهام بزاری و بری؟؟؟


می گفت: هر طور شده تو رو بدست میارم...


می گفت: تو عشق منی، عمر منی و تموم زندگی منی...


مگه میشه این حرفا تو خاطره ام زنده بمونه و نسوزم؟؟؟


خدایا تو که شاهد بودی اون چی بهم می گفت...


خودت شاهد تموم یکرنگی و خلوص و پاکی عشقم بودی...


خودت می دیدی و نظاره گر بودی که چقدر صادقانه دوستش داشتم...


راستی خدا جونم ازش بپرس و بهش بگو: چرا تنهام گذاشت...


بهش بگو: من خودم شاهد بودم که اون چقدر صادقانه دوستت داشت...


پس چرا با احساساتش بازی کردی و با رفتنت آتیشش زدی؟؟؟


خداجونم حتما بهش بگو و جوابمو بده...منتظرم

اسفنــــــــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

دلتنگیهای من | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 | 21:42 

گاه دلتنگ می شوم ...


دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها، گوشه ای می نشینم


و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را


و صدای شکستنها را می شنوم و وجدانم را محاکمه می کنم؛؛؛


من کدامین قلب را شکستم و كدامین امید را نا امید کردم و


کدامین، احساس را له کردم و کدامین، خواهش را نشنیدم و


و به کدامین دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟

 

یک دنیا حرف برای تو دارم، یک دنیا پر از حرفهای ناگفته...یک دنیا پر از بغض های نشکفته...

 با منی همه جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی...

 دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است...صدایی نیست، ماوایی نیست،حتی سایبان

 روزهای دلتنگی نیز جوابگوی دلتنگی هایم نیست...

 من آمده ام اینجا! کنار دلواپسی های شبانه امان، کنار شعله ور شدن شمع وجودمان...

 اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

 دلم سخت در سینه گرفته؛ با تمام وجود تو را می خوانم... از تو چیزی نمی خواهم،

 جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را،جز نگاه آرامت را

 که دیر زمانی است،در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام...

 هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در

 نهانخانه قلبم نهان می کنم...چشمهایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم، تصویرت را بر روی

 پلکهای بسته ام حک کنم...اما باز هم جای تو خالیست...

 شاید اگر جای تو بودم، کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک

 می ریختم...

 شاید اگر جای تو بودم، طاقت دیدن چشمهای خیره و خسته ات را نداشتم...

 شاید اگر جای تو بودم، بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم؛ تا بدانی که چقدر

 دوستت دارم...

 روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم، اما افسوس که معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که

 تو را به خدا سپردم...

اسفنــــــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

زندگی | یکشنبه یازدهم اسفند 1387 | 10:36 

 

زندگــــــــــــــــــی یک بازی درد آور است...

زندگــــــــی یک اول بی آخر است...

زندگــــــــــی کردیم اما باختیــــــــــــــــم... 

کــــاخ خــــــود را روی دریا ساختیـــم... 

لمس بایــــــــــــد کــــــــــــرد ایــن اندوه را... 

بر کمــــــر باید کشید این کــــــــوه را... 

زندگــــــــــــــی را با همین غمها خوش است... 

با همین بیش و همین کم ها خوش است... 

باختیم و هیــــــــچ شاکــــــــــــی نیستیم... 

بر زمیـــــــن خوردیـــــــــــــــم و خاکــــــــــی نیستیم...

اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

غرور | شنبه ششم مهر 1387 | 18:33 

                            

در غم با تو نبودن هیچگاه نگریستم که غرور با من بود...

در تنهایی سرد ، در بی کسی خاموش هیچگاه نگریستم که غرور با من بود...

اما از این جا رفتنت دنیایی را بر سرم خراب کرد...

دنیایی از برابر چشمانم رفت و دنیایی از غم و درد به سراغم آمد...

وقتی برای همیشه رفتی ،غرور رفت و اشک ماند..!

شادی رفت و غم ماند...وقتی رفتی چشمهایم بارانی شد...

بارانی که غرورم را برای همیشه پاک کرد...

ای صبح گیتی افروز !

ای باغ در باغ زیبایی!

و ای در نورافشانی چالاک چون ماه ، دوستت دارم..!

من به امیــد وصال تو زنده ام؛ و اگر آتش این عشق در دلم بمیرد من نیز خواهم مرد..!

و سـرشت من پرورده ی عشق به تو است و از تو میخواهم که هیچگاه سرنوشتم ،

دور از ایـــــــن عشــــــــــق و جـــــــــــــــدا از  ایــن عشـــــــــــق نباشـــــــــد..!

جانم فدای جمالت حتی اگرخون مرابنوشی حلالت باد و من غم عشق میخورم ؛

و حتـــــــی غــــــم عشـــــــق نیز در کامــــــم شیــــــــــرین خواهـــد بود...

 

اســــــــفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

آخرین پناه | دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 | 15:52 

 

در آن موقع

که دیده بر چهره

روشن آفتاب می گشایم،

در آنموقع که با لبخند روز  سخن

آغاز می کنم، در آنموقع سایه غم و اندوه

بر دامـن صحرا می نشیند..، در آنموقع که

در آسمان رؤیاهایم به سیمـای مهتـاب

بوسه می زنم،در آنموقع که پرندگان

به خواب شیرین فرو می روند،

و سر سکوت در زیر

بالهایشان

    پنهان  

 می کنند، در آنمــوقع که آواز پرنده ای بر شــاخه درختی سکـوت شب را در هم می شکنــد، 

در آنموقع که قطـره های اشکــم در گوشه چشمـــــــــــان شب زنـــده دارم حلقـــه بسته،

 در آنمـــوقع که نگاه غمگینــــم در غبـار راه تنهــا محبــوبم سرگـــــردان و گــــم مــی شود،

در آنموقع که سراشکی ازگوشه چشم شب زنده داری بر دل بی تاب تب داری می چکد،

 درآنمـــــوقع که به هستی و رازآفرینش مبهـــــــوت ومتحیروسرگردان و گم می شوم، 

به تو پناه می برم ای آخریــــن پنـــــاه ! با تو سخن میگویم و ازتو یاری میخواهم...

 

   اسفندیار   

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

خداحافظ | پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | 16:34 

 

 

خداحافظ گل لادن؛ تموم عاشقا باختن! 

                          

ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن..!

 

خداحافظ گل پونه؛ گل تنهای بی خونه

 

لالایی ها دیگه خوابی به چشمانم نمی شونه..!

 

یکی با چشمای نازش دل عاشقمو لرزوند..!

 

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند..! 

                                         

تو این شبهای تو در تو خداحافظ گل شب بو

 

هنوز باران تنهایی  داره می باره از هر سو!

 

خداحافظ گل مریم؛ گل مظلوم پر دردم

 

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم..!

 

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم؛

 

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم..!

 

نمی دانی چه دلتنگم؛ از این خواب زمستانی

 

تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدانی..!

 

تو این رویای سر در گم؛ خداحافظ گل گندم

 

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم..!

 

خداحافظ گل پونه ؛ که بارونی نمی تونه

 

طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه..!

 

خداحافظ همین حالا ؛ همین حالا که من تنها

 

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام..!

 

خداحافظ کمی غمگین؛ بیاد اون همه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید..!

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس..!

 

خداحافظ به شرطی که نبندی دل به رویاها         بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا..!

                                    

  خداحافظ...خداحافظ...خداحافظ همین حالا..!

                                                                اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

فنا | شنبه چهاردهم مهر 1386 | 13:24 

      

هر برگي كه دست روزگار از دفتر زندگانيم جدا مي كند،

 

آرزويي شيرين را با خود به همراه دارد كه با فنا شدنش،

 

جزئي از وجود مرا به تباهي مي كشاند؛؛؛

 

و من هر روز در انتظار برگي ديگرم؛؛؛

 

ولي افسوس كه آن روزهاي خوش هرگز فرا نخواهند رسيد...

 

و شايد روزي كه از آن مي گريزم فرا رسد و من در گورستان آرزوهايم،

 

در زير خروارها خاك كه جسم نحيفم را در آغوش گرفته به ابديت بپيوندم...

 

                                          اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

یک نفر مثل خودم | دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 | 12:50 


ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم..


 چند وقتیست که هرشب به تو می اندیشم...!

به تو، آری به تو........ به همان منظر دور،

به همان  خوب صمیمی، به همان  باغ بلور...!


به همان سایه، همان عشق و همان تصویری،

که سراغش زغزلهای دلم می گیری...!

 
به همان زل زدن از فاصله دور به هم...!

یعنی آن  شیوه  فهماندن  منظور به هم...!


به تبسم ، به تکلم، به دل آرایی تو...!

به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو...!

شبحی چند شب است، آفت جانم شده است...!


اول اسم یکی ورد زبانم شده است...!


در من انگار یکی در پی افکار من است...!

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است...!

یک نفر ساده، چنان ساده، که از سادگیش،

میشود یک شبه پی برد به دل دادگیش...!

آن یک نفر تویی ، تویی ، تویی ، تو...! 



اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

شمع فروزان زندگی من | دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 | 11:0 


اگر آتش عشق تو مرا گرم سر پا نگه نمی داشت، غمت مرا مثل سیل بنیان کنی،

از جای بر می کند...؛ و اگر آب دیده ام مدد نمی رساند، آتش دل سراپایم را می سوزاند...

تو شمع فروزان زندگی منی؛ و مرا که پروانه وار می بینی، می خواهم گرد شمع

وجودت بگردم... بیش از این مرا از خودت مران و مرنجان که جادوی چشمانت خواب را از

چشمان من ربوده است...؛ ای کسیکه هم موجب جراحت قلب منی و هم موجب

تسکین آن؛
ای کاش میشد که از لبان چون قندت شهدی را به من می رساندی، تا آن

شهد همچون معجونی تسلی بخش دل دردمندم گردد و به روح آزرده ام نشاط بخشد...

***ای صبح گیتی افروز؛*** ای باغ در باغ زیبایی و ***ای در نورافشانی چالاک چون ماه

***دوستت دارم***

من به امید وصال تو زنده ام و اگر آتش این عشق در دلم بمیرد، من نیز خواهم مرد...

و سرشت من پرورده عشق به تو است
و از تو میخواهم که هیچگاه سرنوشتم دور از این عشق و

جدا از این عشق نباشد... زیرا دلی که از عشق و دوستی خالیست، سیلاب غم آن را

با خود خواهد برد...
***جانم فدای جمالت حتی اگر خون مرا بنوشی حلالت باد ***و من غم

عشق می خورم و ***حتی غم عشق نیز در کامم شیرین خواهد بود...***



اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس