تبليغاتX
غمخانه دلها _ روزهای دلتنگی من

نویسنده و مدیر وبلاگ: "اسفندیار پردل" (آینه شکسته)

سلام | یکشنبه 1390/07/10 | 0:33 

یه‏ ‏دنیا‏ ‏دلم‏ ‏گرفته
دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

بسوزد زندگی با خاطراتش | شنبه 1389/09/27 | 0:4 

آن روز را خوب به خاطر دارم...

آن روز که خسته از هیاهوی هیچ دنیا
به گوشه خلوت تنهایی ام پناه برده بودم...آن روز که سرنوشت با تمام
بی رحمی اش افسردگی مرا سخت در آغوش گرفته بود؛

همراه خیال مسافر گذشته های دور شدم ... نمی دانم در میان خاطرات گذشته به دنبال چه بودم... شاید کودکی ام را می جستم...آن زمان که قلبی داشتم همچون رود.
آن زمان که حقیقت با لبهایم آشنا بود و اجازه ورود کینه را به قلبم نمی دادم...آن زمان که عشق و غم عشق برایم مفهومی نداشت...

و معنای عشق و دوست داشتن در زیر باران را نمی فهمیدم... آن زمان که همگان در گلستان ذهنم گل بودند و زیبا...

آن زمان که من و کبوترانم روزهای بی کسی مان را با هم قسمت می کردیم... 
ای کاش سرنوشت یکبار دیگر مرا می آفرید و یا لحظاتی آزاد رهایم
می ساخت، تا در سیمای پر ستاره خوشبختی به پرواز در آیم و
برای همیشه

خود را بدون غم یابم...
ای کاش زندگی آهنگی جاویدان داشت تا جوانی ام را با گلها،
قسمت می کردم و دوری و خزان هیچگاه افسرده ام نمی ساخت...

اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

عشق و زندگی | شنبه 1389/08/08 | 23:29 

حمد و

سپـــــاس

ســــــــزاوار

خــداونــدی است،

که زبان را گویا کرد و  

به انسان،قدرت تکلم آموخت، 

تا بگوید، آنچه را در سینـه دارد...

درود فراوان بر یگانه خالقی

که دل را سرای عشق 

ومحبت قرار داد؛

تا اولیـــن

 تپش را با عشقـــــی پاک شـــروع کنـد و آخــــــریـن دم را با عشقـــی آتشین به ســــــــر آرد

و لحظه ای آن گوهر گرانبها را از خــــــــود دور نکند و بداند که دل بدون عشق دل نیست...

سعادتمند کســـــــی است،که دلی دارد و عشقــــی و شوری و احساســـــی که زمانی

هرچند اندک از های هــوی جهــــــــــــان مادی خاج و به عالـــــــم درون خود سفر کند...

و سیـــری عاشقانه در عالــم بیکــــــــران دل خــود داشته باشد...چــــــه مصیبت بار

بود زندگـی، اگــر نداشت حدیث عشقــی پاک و لطیف... هــــــــــــــر جا سخنی

زیباست،زیباییش را از عشق گرفته و هرجا سوز و گداز و کلامی جانسوز است،

فـرمانش از عشق صادر و جاری شده؛ بدرستی که زندگی را عشـق می سازد و بس

اسفندیار

 

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

به تو محتاجم | چهارشنبه 1389/07/28 | 9:54 

میدونم هر وقت که مشکل دارم و بهت نیاز دارم و 

ازت کمک میخوام بیشتر از وقتای دیگه یادت میکنم...

میدونم اون بالا نشستی و بهم نگاه میکنی و با خنده میگی عجب بنده ای دارم...

میدونم اگه دعاهام مستجاب نمیشه دلیلش خودمم...

میدونم اگه دعام بی اثره باید دستمو بیشتر بالا بگیرم تا دستمو بگیری...

میدونم داری بهم میخندی و میگی حالا یادم افتادی!؟     

نه اینجوری نیست! همه اینا امتحانه

خدا هیچ وقت بندشو ناامید و تنها رها نمیکنه... 

خدایا دستمو بگیر من تازه دارم راه رفتن یاد میگیرم...

خدا همیشه همراه منه حتی یه لحظه هم چشمشو ازم بر نمیداره...

مخصوصا الان که ازش کمک میخوام حتما دستمو میگیره... 

خدا جونم راست میگن هنوز دوسم داری؟؟

میدونم بنده خوبی نبودم...

<<<حتـــــی دوست خوبــــی واسه بنــــدت نبــــــودم>>>

اما خدایا دستمو بگیر  فقط خودت از درونم آگاهی...

خدا بندشو ناامید نمیذاره...

اگه تا حالا دعاهام بی اثر شده حتما حکمتی داشته...

خدا خیلی دوستت دارم...

میخوام بیشتر صدات کنم...

صدامو دوست داری میدونم...

خدایا کمکم کن...

اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

دردهای درون من | جمعه 1389/07/02 | 6:20 

سلام  خدا جون امشب دلم خیلی گرفته،
هوای گریه دارم! دلم میخواد تا میتونم گریه کنم..! 
 
میخوام از خودم بگم و هر چی تو درونم دارم بیرون بریزم...
پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و حرفهایم را بخاطر بسپار...!
 
زندگی ام گم شدن نام من است...
زندگی من پاسخ اشک است و آه و آمدن و سپری شدن شبهای سرد بی کسی ام...
زندگی ام تمنای دل کودکیست که یاس را می جوید...
هیچ آفتابی در شب تاریکم طلوع نکرد و هیچکس تنهایی اش را با من قسمت نکرد...
هیچکس با مهربانی دست نوازش بر سرم نکشید و هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد...
اکنون که خود را تنها و خسته و افسرده تر از همیشه در گوشه ای می بینم و در ابتدای
فصل پاییز و خزان که هیچ شانه ای برای گریستن ندارم،
تنها نگارش وصف تو گذشت روز و شب را برایم میسر می سازد...
آری تنها به تو پناه می برم ای آخرین پناه و از تو یاری می جویم...
 
آه ای خــــــــــدا آه ای خــــــــدایم
صدایت می زنـــــم بشنو صدایـــــم
شکنجــه گاهیست دنیــــا و جایـــم 
به جـــرم زندگی این شـد سزایــــم
مــــرا بگـــذار با ایـــــن ماجرایـــــم
نمـی پرسم چرا این شد سزایـــــم؛

 
من به هر شاخه نشستم دل به هر دانه که بستم
سوگ تازه ای نوشته روی سینه ی شکستم
من اسیر سرنوشتم سرنوشت پیر و زشتم
جای حرف خوب بودن حرف رفتن و نوشتم
فصل من فصل خزونه یه خزون بی نشونه
حیف از من دیگه گفتن!  کار من دیگه تمومه
تو سر انگشتای بارون من تولدی ندیدم
گل گلدون حیات و توی تاریکی نچیدم
من سراینده ی دردم٬عاشق گلهای زردم
اما حتی دیگه امشب شعرامو خط خطی کردم...

 
چرا فاصله خنده و گریه اینقدر کمه؟
چرا تا آدم می خواد یه کم بخنده
اشکش زودتر از چشمش سرازیر می شه
چرا؟
چرا هر جا می رم درها به روم بسته میشه؟
ای خدا از زندگی دیگه  خسته ام خیلی خسته...

ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید
ای اشک گرم آروم بریز بر گونه بیمار من
لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
در لحظه ی بیداد غم کی می شود غمخوار من
ای لحظه ی پایان من این امشبم  فردا نکن
درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشــــــــا نکــــــــن...
اسفنــــــدیار
دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

حرومت باشه این دنیا | چهارشنبه 1389/06/24 | 0:40 

كســــــي ديگـــــــــر نمی گيــــــرد ســـــــــراغ خانه ما را 

 به سختــــــــي جغـــــــد پيـــــــدا ميكنــــــــــد ويرانه ما را

از آن شادم كه غـــــــــم پيـــــــوسته مــــــــي آيد به بالينم

از آن ترســــــم كه غــــــم هـــــم گـــــم كند ويرانه ما را . . .

حرومت باشه این دنیا، تو که از درد من شادی

همون روز جداییمون به اندوهم تو خندیدی..!

حرومت باشه این دنیا، تو که خون منو خوردی!

تو اندوه منو هدیه، واسه یار خودت بردی..!

تو که هر روز می گفتی کنارم تا ابد هستی!

خودت رو قاب شعر من یه روبان سیاه بستی..!

یکی با گریه و هق هق، چشاشو خیس و تر می کرد!

یکی شبهاشو با یاد تو و عشق تو، سر می کرد!

یکی بی همدم و تنها شبا تا صبح می بارید!

یکی هم مثل تو هرشب بدون غصه می خوابید!

حرومت باشه شبهایی که با یاد تو سر می شد!

تو غرق خنده، اما من وجودم در به در می شد!

حرومــــــــت باشه ایــــــــن دنیـــــــــــا................................

اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

خدایا خسته ام، خیلی خسته... | دوشنبه 1389/05/18 | 22:12 

خسته ام از حبس و دیوار و قفس
خسته ام از حجم سنگین نفس

خسته ام از ابر و باران و غبار
از طلوع و از غروب این دیار

خسته ام از خستگی و سادگی
خسته ام از عشق و از دلدادگی
 
خدایا خسته ام..اصلا میدونی چیه؟
من شکایت دارم...آره من ازت شاکیم....چون بدجوری داری باهام تا می کنی..!
اینا امتحانه؟....
خدایا نمیتونم...باور کن نمی تونم دیگه طاقتشو ندارم...
من از همینحا رسما اعلام می کنم که کم آوردم!
نمی تونم آخه خدا!
چقدر مگه من توان دارم که این همه داره بلا سرم میاد؟
اون از اون چند تا بلای پشت سر همی که سرم اومد.
خودت بهتر میدونی کدوما رو میگم!
از اونی که روحم رو داغون کرد تا بعدیاش که پشت سر هم سرم آوردی...
خسته شدم...ولم کن! بهشتت رو نخواستم خوبیت و نخواستم ....
حالا رضایت میدی؟
کم آوردم...آره این دفعه کم آوردم بد جور...
خسته ام....تو فکر کردی من چیم؟
مگه خودت نمی گی من بنده هامو بهتر از هر کسی میشناسم؟
پس کو؟چرا منو نشناختی؟
شایدم با کس دیگه اشتباهم گرفتی!!؟
خدایا آخه تا کِی قربون صدقه ی اطرافیانم برم؟
تا کِی پیش دوستام آنقدر شوخی و مسخره بازی در بیارم که همه فکر کنن،
من شادترین و خوشبخت ترین پسر روی زمینم؟...
نه هیچکس از درون من خبر نداره.هیچکس نمی دونه...
همیشه فکر میکردم هر چقدر هم تنها باشم باز یکی هست که هوامو داره،
یکی که اون بالا نشسته و به فکرمه...اما ...چی شد پس؟چرا دروغ گفتی؟
تو کجا از رگ گردن بهم نزدیکتر بودی؟
تو فرسنگها دورتر نشستی و هر چقدرم که صدات می کنم نمی شنوی...
خیلی تنهام خیلی..!
از اون دور دورا منو نگاه می کنی و میگی اینهمه آدم دورته باز میگی تنهایی؟..
اما یه دفعه...فقط یه دفعه به خودت زحمت دادی بیای نزدیکتر ببینی،
من توی جمع احساس تنهایی میکنم یا نه؟اومدی؟...اومدی؟...
خسته شدم دیگه...تا کی سنگ صبور همه باشم؟
درداشونو گوش کنم دلداریشون بدم، آرومشون کنم!!؟
تا کِی گوش شنوای همه باشم؟
پس کی یکی میاد گوش شنوای من بشه؟...اصلا نخواستم خدا!
کسی رو نخواستم!
آنقدر دلم پره! آنقدر دیدم از مردم و روزگار که نگو..!

خــــــــدایا خیلـــــــــــی دوست دارم... اما تـــــــــــو باور نکـــــــــــن..!

اسفنــــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

چه زود فراموش شدم | دوشنبه 1389/05/18 | 21:44 

چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد...

چه زود از یاد رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد..

مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود!

این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود!

با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم،

خیلی خسته ام، راهی جز تنها ماندن ندارم!

چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق هرگز به عشقش نرسید!

چه زود آسمان زندگی ام ابری شد،

دلم برای آن آسمان آبی تنگ شده،که با هم در اوج آن پرواز کردیم

و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را...

آرزوی دلم تبدیل به رویا شد،تنها ماندم وعشقم افسانه شد...

چه زود رفتی وچشم به ستاره ای درخشان تراز من دوختی،

با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم،

با اینکه برای خود کسی نبودم،

اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم!

چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد.

هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی،

هرجه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد،

هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم،

کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرامم کند.

خواستم بی خیال شوم،بی خیالی مرا دیوانه کرد،

خواستم تنها باشم،تنهایی مرا بیچاره کرد.

چه زود گذشت لحظه های با تو بودن،

چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن

و دیگر نگذشت آنگاه که تو رفتی وهیچ گاه نیامدی!

باور داشنه باش هنوز هم برای تو زنده ام،

هرگاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام!

چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد...

تازه می خواستم با آن رویا های عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم،

می خواستم عاشق ترین باشم،برای تو بهترین باشم،

اما نمی دانستم دیگر جایی در قلبت ندارم....!

اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

برو | دوشنبه 1389/05/18 | 13:37 

روزها  ميگـــــــــــذرد از لحظه ی تلــــــــــــخ وداع
از همان روز که تو رفتي 
و به چشمان پر از حسرت من خنديدي؛
تو نميدانستي، تو نمي فهميدي،
که چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر کردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت؛
بعد از آن هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد؛
بر غمم مي افزود؛
جاي خالي تو را ميديدم؛
مي کشيدم آهيُ

از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود
ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم، گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من که تو بر ميگردي؛
تا سر انجام شبي سرد و بلند،
اشک چشمان سياهم خشکيد؛
آتش عشق تو خا کستر شد؛
ياد تو در دل من پرپر شد؛
اندکي بعد گذشت؛
اينک اين من، تنها،
 دستهايم سرد است؛
قدرتم نيست دگر، تا که شعري گويم؛
گر چه تنها هستم؛
نه به دنبال توام؛ نه تو را مي جويم؛
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب؛
کاش مي دانستم عشق تو مي گذرد؛
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را..!
و چه آسان رفتي..!
کاش مي فهميدي وسعت حرفت را؛
آه...افسوس چه سود..!
قصه اي بود و نبود ...

اسفندیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

بهت قول میدم... | پنجشنبه 1388/10/03 | 0:33 


 

یه لحظه هایی تو زندگی به وجود می یاد که هیچ چیز اثر نداره و نمی تونه زندگیتو تغییر بده.

نه گریه، نه اشک و نه آه و حتی نه خودکشی...!

یه لحظه هایی تو زندگی به وجود میاد که

هیچ راهی نداری جز یک راه، که باید بروی...

یه لحظه هایی تو زندگی به وجود می یاد که

هیچ کس رو نداری و باید تنهای تنها قدم برداری...

یه لحظه هایی تو زندگی به وجود میاد که با اینکه می دونی گریه هم هیچ اثری نداره

دوست داری زار زار گریه کنی تا آتیش دلت رو خاموش کنی!  

من کم پیش میاد قول بدم به کسی چون می دونم باید بهش عمل کنم.

اما اینبار یه قول عجیب دادم! قول جدایی! نمی دونم چرا، و چی شد،

فقط می دونم تا چشمم رو باز کردم همه چیز تموم شده بود.

خدایا... تو که می دونی من تنهایی از پسش بر نمیام..!

پس تو کمکم کن تا آخر برم، 

خدایا کمکش کن، خدایا کمکم کن..!

 

                                                           اسفنــــــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

تا همیشه دوستت دارم نفسم | چهارشنبه 1388/08/20 | 2:49 

از عشــــــــق که....نه....اما از عاقبت  این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!
می ترسم..!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!
من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریم که ببارد؛
که برای من بشود!!!
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....
دوستت دارم نفسم...

 

همدم شبهای دلتنگی من....
امشب مهمان کدامین آسمان بودی ؟
هم صحبت کدامین ستاره ؟
همدرد کدام مهتاب ؟
یادت هست ؟
شبهای پریشانیم را با تو قسمت و ستاره هایم
را بغل بغل به آسمان چشمهای تو تعارف می کردم...
سیاه چالهای دلتنگیهایم را لبخندهات پرمی کرد...
برای گذری هر چند کوچک به آسمان نگاهم برگرد...
ببین چه چطور ماه ذهنم لابه لای سیاره خاطراتمان می گردد و آرام اشک می ریزد..!
بغض هایم هم جواب نگفته های فشرده گلویم رو نمی دهند...
تو نیستی و من ، شبگرد تنها نشین خلوت غم شدم

اسفنــــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |

***باورم کنید*** | چهارشنبه 1388/07/22 | 22:37 

ای شمــــا! ای تمـــــــام عاشقــــــــان هــــــــر کجـا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟
یک نفر که تا کنون رد پای خویش را،
لحن مبهم صدای خویش را،
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت!
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود!
یک نفر که تا همین دو روز پیش،
منکر نیاز گنگ سنگ بود...
گریه ی گیاه را نمی سرود...
آه را نمی سرود...
شعر شانه های بی پناه را نمی سرود...
حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود...
وسکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود....
نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت...
روز های چهارشنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت...
ای شما! ای تمام نام های هر کجا !
زیر سایبان دستهـــــــــــای خویش،
جای کوچکــــــــی به این غریب بــــــــی پناه می دهیــــد ؟
ایــــــن دل نجیب را، این لجــــــــوج دیـــــــر باور عجیب را
در میـــــــــــــــان خــــــــــــــویش راه می دهیـــــــــــد؟

 

اسفنــدیار

دلشكسته اي به نام "اسفندیار پردل" | لينک ثابت | موضوع: |